+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت
9:31 |
شبی که ستاره ها همه سنجاق
شدهاند بر آسمان ترانه آبی من ...میخوانم تو را به آهنگ باران : چونان برگ خشکی که بازو در بازو ی نسیم می رقصد آرام .... میمیرند همه ی واژه ها : و تو هستی وتکرار نامت. براستی ترا چه بنامم در شعرم ؟۱... که جز ترانه آبی برازنده نیست غزلواره عاشقانه تر از عشقی برای تو. در کالبد تمام شعرهایم جاری شده ای هر چند که شاید نام من بر لبانت مرده باشد اما...اینک بی دل و دستار می شوم باز و نمی دانم در آن شلوغی های دور و برت گاه سراغ از من میگیری؟!... تو مرا از خویش ربوده ای ..... پس شک مکن که پای دلم نمی لغزد... که تو حتی پای رفتن از دیار نامت را از من گرفته ای! تقدیم به ترانه آبی زندگیم که این روزا سرش خیلی شلوغه!
+ نوشته شده توسط باران در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت
13:19 |
داغ روزهای بی باران
بی تاب پاییز بود صبر این ابرها...این روزها انگار لبریز بود. دوباره از راه رسیده ای! رنگارنگ عاشق بارانی... خوش به حال آنها که زیر جشن برگها مجال آن دارند ...که چشم در چشم کسی باشند اری رسیدنت مبارک ....شاد باش به همه ی وارثان اب و خرد و روشنی به ابرها.... به قطره های باران... به برگ ها.... به خاک ..به خاک که به وصال معشوقه اش خواهد رسید یک وصل تا ابد تا یکی شدن.............
+ نوشته شده توسط باران در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت
12:58 |
پشت پلک های بسته اش:
هزاران آرزوی نگاه...... در پس خاموشی لبانش : هزاران آرزوی فریاد.... توچه دانی؟!!.. چونان برگ خشکی است تنها به یک نور لبخندت.... جان میگیرد و تازه میشود: امشب که به خواب ناز می روی باز شک مکن! که صبح خورشید دلت باید از مشرق مهربانی طلوع کند! این شعر را تقدیم می کنم به دو همکلاسی مغرورم + نوشته شده توسط باران در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت
12:28 |
|
|